تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج - مطالب مهر 1391
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
روزی مرا برای بازجویی برده بودند طبق روال شکنجه همیشگی را که شلاق بود نوش جان کرده به سلول برگشتم. وقتی وارد سلول شدم یک دفعه خشکم زد دیدم یک آدم قوی هیکل با سبیل های پر پشت که لب بالا و پایینش را پوشانده بود در گوشه سلول نشسته است. چون بسیار شنیده بودم که ساواک عوامل و نفوذی های خود را به انحا مختلف به زندان می فرستد تا قاطی زندانی ها شده و اطلاعات مورد نظر را در قالب دوست کسب کند. در نظر اول تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد همین مطلب بود. به همین خاطر شروع کردم به گرفتن اطلاعات از او. بعد از سلام و علیک همیشگی دیدم لحن حرف زدنش خیلی جالب و شیرین است. از او پرسیدم چرا دستگیرت کرده اند؟ گفت: ای بابا داش ما اگه شانس داشتیم اسممون می شد رضا شانسی نه رضا سبیل! آره داشم  جونم واست بگه شغل ما دزدیه. یه چند وقتی بود یه خونه اعیونی رو زیر نظر گرفته بودیم. روز آخری رفتیم مثل گداها در خونه ها. جل پلاسم را پهن کردم و خودم را زدم به خواب. آفا ده دقیقه نشده بود که چشمت روز بد نبینه. چارتا آدم با مسلسل ریختن سر ما و ما رو گرفتن و بردن  تو همین خونه. تازه اونجا فهمیدیم خونه مال ساواک بوده. ما رو بردن و شروع کردن به زدن. حالا نزن کی بزن. آخه با نامردی ام می زدن.پنج نفری به یه نفر. اونم دست و پا بسته. خلاصه سرتو درد نیارمبعد یه دو ساعتی یکی وارد خونه شد که از بقیه اینا آدم حسابی تر بود. بعد از اینکه ما رو خوب وارسی کرد پرسید. چریکی؟ گفتم: بابا والله ما چلیک نفتی هم نیستیم چه رسد به چریک! خلاصه هر چه قسم خوردیم که ما دزدیم و به کاهدون زدیم. باورشون نشد که نشد. بعدش ما رو آوردن اینجا. اونقده با شلاق زدن کف پام که پاهامون شده عینهو متکاو اونم از این متکاهای توپی سه نفره! چند روزی این آقا سبیل را پیش ما نگه داشتند و وقتی که مطمئن شدند که راستی راستی دزد است. از کمیته بردنش بیرون حالا آزادش کردند یا به زندان دیگری فرستادنش را دیگر نفهمیدم ولی راستش را بخواهید خود من هم به بدشانسی این آدم ایمان آوردم چون این همه خانه توی تهران هست این بدبخت یک راست باید سراغ خانه های امن ساواک برود! الحق که به کاهدان زده بود.
خاطره ای از  آقای علی دانش پژوه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک روز یکی از بازجوها به من گفت که ایشان تهرانی رئیس همه است هر چه می خواهی از او بخواه. من می دانستم که او یک بازجو است و رئیس کمیته شخص دیگری است ولی اصلا به روی خودم نیاوردم زیرا می دیدم آنها خیال دارند مرا سر کار بگذارند. من هم تصمیم گرفتم همین کار را با خودشان بکنم. برای همین منظور به تهرانی گفتم: جناب رئیس من بی گناه هستم. دستور بدهید مرا آزاد کنند. من شنیده ام شما هر کاری که بخواهید می توانید انجام دهید. من به قدری جدی حرف می زدم که تهرانی باور کرده بود و با قیافه ای که انگار واقعا رئیس است سیگاری روشن کرده و روی صندلی اش لم داد.آن روز آنها مرا سر کار گذاشته بودند و من آنها را !
خاطره ای از آقای علی دانش پژوه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
آقای ماجدی سیدی اهل مزاح بود. حتی وسط روضه هم دست از کارهایش بر نمی داشت. به او گفتم برایمان روضه موسی ابن جعفر بخواند. شروع کرد. صدای گریه بلند بود. "جنازه موسی ابن جعفر را روی نردبانی گذاشتند و از زندان بیرون آوردند. یا موسی ابن جعفر نردبانی بفرست که ما را از این زندان بیرون بیاورد." همه بلند بلند می خندیدند.
خاطره ای از حجت الاسلام ناطق نوری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

این رضا کیست که عالم همه خشنود رضاست

این رضا کیست که بر درد دل خلق دواست

ای ضعیفی که تو را پشت و پناهی نبوَد

شو پناهنده به شاهی که معین الضعفاست

ساکن کوی رضا باش که این ابر کرم

سایه‌ی رحمت او بر سـر سلطان و گداست

دامن ضامن آهو مده از دست که او

دوست را ضامن و فریاد رس روز جزاست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :