تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج - مطالب شهریور 1391
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک شگرد خوبی که زندانیان برای فرار از شکنجه ساواکی ها به کار می بردند ایجاد حساسیت کاذب بود. مثلا خود من وانمود می کردم که به عمویم خیلی حساسم. ساواکی ها هم از در وارد نشده فحش و ناسزا را به عمویم شروع می کردند. یا به آنها فهمانده بودم که خیلی قلقلکی هستم. آن وقت شکنجه ساواکی ها می شد قلقلک دادن.من هم الکی داد و بیداد می کردم و بلند می خندیدم. بیچاره ها خیال می کردند دارند بدترین شکنجه ها را اعمال می کنند. به آنها گفته بودم اگر بعد از ظهر ها نخوابم اعصابم به هم می ریزد برای همین رسولی بازجو بعد از ظهر ها  می آمد و در زندان را باز می کرد و دو ساعت با من حرف می زد.
خاطره ای از حجت الاسلام هادی غفاری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
طبق روال در کمیته مشترک هر زندانی در طول بیست و چهار ساعت حق داشت بین دو تا سه بار از دستشویی استفاده کند. آن هم سر ساعتی خاص و با وقتی بسیار کم. یک روز یکی از زندانیان سلول مجاور که هوس شوخی با نگهبان به سرش زده بود با صدای بلند به قول خودش تیکه ای به نگهبان انداخت. نگهبان با شنیدن این کلمه مثل میر غضب شروع کرد به فحش و بد و بیراه گفتن به همه زندانیان. می گفت: حالا کارتان به جایی رسیده که به من توهین می کنید! پدرتان را در می آورم. اول آن بیچاره ای را که را که هوس شوخی به سرش زده بود از سلول خارج کرد و در داخل بند تا می توانست کتک زد و به طوری که جای سالم در بدنش نمانده بود. وقتی او را به سلولش برگرداند با صدای بلند گفت: از امروز تا فردا از دستشویی رفتن خبری نیست. هر کس هم جیکش در بیاید سر و کارش با منه! در طول بیست و چهار ساعت تمام زندانیان به خودشان می پیچیدند. بعضی ها که طاقتشان تمام شده بود داخل ظرف غذایشان خود را تخلیه کردند در همان روز خبر دادند کارم در کمیته تمام شده و باید به زندان قصر بروم. وقتی از سلول خارج شدم از شوق آزادی از کمیته رفتن به دستشویی را فراموش کردم.بالاخره آن وضع اسف بار که داشتم و حدود بیست و چهار ساعت بود که دستشویی نرفته بودم وارد زندان قصر شدم.
در آنجا حدود شش ساعت طول کشید تا کارهای مقدماتی از قبیل ثبت دفتری. انگشت نگاری. اصلاح مو به پایان رسید. اواخر شب بالاخره طاقتم طاق شد و به آبدارچی گفتم که وضعیت من اینچنین است او رفت و به یک پاسبان گفت. پاسبان به گروهبان. گروهبان به افسری که ما فوقش بود قضیه را گفت. آن افسر هم به سرهنگ زمانی انتقال داد. از این همه انتقال پیام ترسیدم و با خودم گفتم نکند اتفاقی افتاده باشد. از طرفی هم خنده ام گرفته بود که برای چنین کار پیش پا افتاده ای می بایست یک سلسله مراتب اداری طی شود. بالاخره توسط سرهنگ زمانی اجازه صادر شد و این اجازه به همان ترتیب که به بالا رفته بود از بالا به آبدارچی برگشت. من دیدم دو نفر مامور هم برای اسکورت من آمده اند. القصه بعد از گذشت سی ساعت توانستم آرامش پیدا کنم که نمونه اش را دیگر در طول زندگیم ندیدم!
خاطره ای از اقای علی دانش پژوه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
آقای ناظر زاده اصولا شوخ بودمقدار زیادی هم امثال و لطیفه در یاد دارد و روی هم رفته مصاحب بسیار خوش صحبتی است. یک روز به طریق شوخی به او گفتم: آقای ناظر زاده اگر روزی بیایند و بخواهند شما را آزاد کنند ما همه جلو در زندان را گرفته و می گوییم یا مرگ یا ناظر زاده و نمی گذاریم از زندان خارج شوید. ناظر زاده با لهجه کرمانی گفت : ای خانه خراب ها من ستاره بلندی برای خود در خواب میدیدم فکر می کردم روزی مردم برایم بگویند یا مرگ یا ناظر زاده. ولی فکر نمی کردم که این فریاد برای جلوگیری از آزاد شدن است. و بعد خودش مثالی زد که در روزگار قدیم منجمی را به دار زدند. دارهای قدیم به صورت صلیب بود. که شخص را میخکوبی می کردند و او بعد از چند روز ذر بالای دار می مرد. شخص به منجم نزدیک و به او می گوید تو که ستاره همه را می دیدی آیا در ستاره اقبال خودت چنین موضوع را دیده بودی؟ منجم می گوید: من در ستاره خود جایگاه بلندی را می دیدم ولی فکر نمی کردم که بالای چوبه دار باشد. 
"ناظر زاده" هم به مقام بلندی فکر می کرد ولی نه به بلندی فلک الافلاک.
خاطره ای از ایرج ثبوتی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک روز که در حزب جمع شده بودیم یک درجه دار ارتشی آمد و گفت: اینجا جمع نشوید بایذ از اینجا بروید اما ما به حرفهای او اعتنایی نمی کردیم و در حزب جمع می شدیم. چند روز بعد آن درجه دار آمد و گفت: ماشین می آوریم و همه شما را می بریم. بعد در را بستند ما 33 نفر بودیم من به یکی از اعضا به نام کریمی گفتم: به منزل اعضای حزب برو و به خانواده هایشان خبر بده. گفت: " نمی گذارند ".گفتم نگران نباش تو را رد می کنم. آدرس اشخاص را بگیر و خبر بده. نکند منزلشان دلواپس شوند. خانواده من دلواپس نمی شدند چون می دانستند ممکن است بیایم و ممکن است نیایم. کریمی آدرس ها را گرفت و مامورها ما را به صف سوار ماشین می کردند. من جلو نشستم و نفر پنجم و یا ششم بودم به کریمی گفتم :"بغل دستم بایست و زمانی که از در بیرون رفتیم مانند یک رهگذر بپرس آقا اینها چه کار کرده اند؟باری چه می خواهید این ها را ببرید؟ وقتی که از در بیرون رفتیم کریمی گفت : سرکار اینها چه کار کرده اند؟ مامور جواب داد: به تو چه مرتیکه پدر سوخته برو کنار! او هم رفت و به خانواده ا عضا خبر دستگیریشان را داد.
وقتی ما را به کلانتری بردند آن درجه دار مرتب ما را می شمرد  و می گفت :شما 33 نفر بودید چرا 32 نفرید؟ گفتم سرکار خودت را ناراحت نکن یکی از ما رفت تا به خانواده ها یمان خبر بدهد که بازداشت شده ایم. بعد از آن ما را به زندان انداختند.
خاطره ای از آقای مرتضی کاشانی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یکی از دانش آموزان کلاس پنجم به نام لولاگر جزو بازداشت شدگان بود . او پسری جوان و چاق بود که خیلی خوب نقش بازی می کرد. هر غروب مراسم شامگاه وقتی که می خواستند به اصطلاح پرچم همایونی! را پایین بکشند او می نشست و گریه می کرد و می گفت: من مامانم را می خواهم! همینطور اشک هایش شر شر می ریخت. وقتی بچه ها نیاز به دستشویی داشتند می گفتند اشک لولاگر به داد ما برس! او با حالتی واقعی شروع به گریه می کرد و شکمش را می گرفت و سرو صدا راه می انداخت که: آی مردم آی _ به دادم برسید_! هر که او را می دید باورش می شد که الان او جان به سر می شود. آن وقت سر گروهبان می آمد و در را روی او  و بقیه باز می کرد و به این شکل مشکل بچه ها  رفع می شد.
خاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
پرچم کشور که در آن زمان دارای سه رنگ سبز و سفید و قرمز و نقش شیر و خورشید بود برای نظامیان از احترام خاصی برخوردار بود و اهانت کنندگان به آن به شدیدترین وجه تنبیه می شدند. با این وصف روزی در دست یکی از دوستان پارچه بزرگی دیدم که به جای دستمال استفاده می کرد. دقت کردم و دیدم که پرچم است. با مشاهده این صحنه خنده ام گرفت . پرسیدم که از کجا گیر آوردی؟ گفت: از گروه ارکستر پادگان کش رفتم.!
خاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
کارم شده بود نوشتن. روی دیوار روی کاغذ سیگار. حتی پشت پارچه پیراهنم نیز می نوشتم. مرتب کاغذ پیدا می کردم  و می نوشتم. خودکار را از نگهبان کش رفتم. وقتی خواب بود از روی صندلی اش برداشتم. شب وقتی همه خوابیدندمیلی غریبی مرا به حرکت وا داشت.در را باز کردم ( چارچوب درب قدیمی و قفلی که قبلا باز شده بود ) بیرون را دید زدم. کسی نبود. یکی دوبار آهسته در زدم. صدایی نیامد.یواش آمدم بیرون و به سمت صندلی خالی نگهبان پیش رفتم. داشتم فکر می کردمکه حتی می شود فرار کرد. اگر فرار می کردم چه پیش می آمد؟ در یک سلول باز بود. متوقف شدم و دیدم ممکن است نگهبان کسی را به دستشویی برده و خودش به اتاق نگهبانها رفته باشد. به صندلی خالی او که خودکاری در رویش بود نگاه کردم. اما جرات پیشروی بیشتر نداشتم.  خودکار را برداشتم و به سرعت به اتاقم برگشتم و دیدم نگهبان در اتاق من خوابیده است. تا وارد شدم بلند شد و لبخند زد و گفت:گیرت آوردم. از وحشت سر جایم خشک شده بودم. بیدار شدم و دیدم به شدت  عرق کرده ام و نفسم تنگ شده است. نشستم و خوشحال شدم که فقط خواب دیده ام. خنده ام گرفته بود. بعد از آن بدون آنکه خودکاری گیر بیاورم دیگر موضوع و میل به نوشتن در من مرد  و دیدم که خودم نمردم.
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک روز که حوصله ام خیلی سر رفته بودو داشتم برای سرگرمی به قفل در ور می رفتم به کشف مهمی رسیدم. چهار چوب تخته ای در سلول در محلی که زبانه چفت به آن فرو می رفت کمی ترک برداشته بود. کمی با دم قاشق تخته در را دست کاری کردم و ناگها با تعجب دیدم که آن تکه تخته زبانه چفت در که در چهار چوب فرو رفته بود کاملا نمایان شد. به طوری که به راحتی می توانستم درب را باز و بسته کنم. اما با کنده  شدن آن تخته و به وسیله دم قاشق و فشار دادن به زبانه چفت توانستن آن را به عقب برانم و در را باز کنم. دیدم که نگهبان در راهرو نیست . با خوشحالی در را دوباره بستم و چفت را دوباره با دم قاشق سر جایش برگرداندم. و تکه تخته کنده شده را روی آن چسباندم. از کهنگی چوب زیر تخت معلوم بود که کسی که  قبلا آنجا بوده آن را کنده تا بتواند در را از داخل باز و بسته کند.
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یادم هست در اولین عید زندان دکتر رضا منصوری که آن زمان حدود 16 سال سن داشت توانسته بود به خاطر جثه کوچک و جسم نحیف خود را به جای بچه های 12 ساله جا بزند و به ملاقات دو برادرش ( جواد و احمد) بیاید. ضمنا او با زیرکی تمام یک دوربین عکاسی را به عنوان اسباب بازی وارد زندان کرد و از  عده  زیادی  از زندانیان به ویژه یاران حزب ملل عکس گرفت.
حاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
از آنجا که من در شب عقد دستگیر شده بودم بازجوها مرا "شاه داماد "صدا می کردند. منوچهری بازجو و دیگران می گفتند: " چطوری شاه داماد؟"که این عنوان از روی طنز و گاهی هم برای تحقیر بود.در واقع می خواستند بگویندکه به چه روزی افتاده ای. در زندان شیراز هفته ای سه بار همراه با غذا به زندانیان خرما می دادند. یک بار که گلو درد شدیدی داشتم و سرفه هم می کردمبه آقای احمد زاده گفتم:خرما برای گلو دردم چندان خوب نیست ولی از طرف دیگر اگر نخورم انرژی برای کار نخواهم داشت."آقای احمد زاده به خنده گفت: بله شما دامادهستید و وقتی آزاد شدید باید انرژی داشته باشید!" از آن پس موضوع خرما بین من و ایشان به صورت رمز باقی ماند. در زندان شیراز هر وقت به هم می رسیدیم می گفت :تضاد خرمایی ات چطور است؟! پس از آنکه من آزاد شدم و دوباره در سال 1355 به زندان افتادم در زندان قصر بند (4 و 5 و 6 ) آقای احمد زاده را دیدم. با خنده گفت: "تضاد خرما در چه وضعی است؟"
خاطره ای از لطف الله میثمی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :