تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج - مطالب تیر 1391
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

فیلم اعترافات تهرانی(بهمن نادری پور) شکنجه گر کثیف ساواک که در کتاب خنده ای به رنگ رنج بارها و بارها از زبان زندانیان سیاسی  به بدی  یاد شده است.

[http://www.aparat.com/v/ee45de9c06b3a4f3a41971aa4842ea04226839]





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
وضعیت غذای زندان شماره 3 (قصر ) خوب نبود. از نظر اندازه در حد زیادی نبود که افراد را سیر کند. برخی دوستان به خاطر اینکه غذای زیادی بخورند خود را به مریضی می زدند چرا که به بیماران غذای بیشتری می دادند. در این میان افرادی که کم غذا بودند در چشم دیگران عزیز و دوست داشتنی می شدند. مثلا بین من و علیرضا سپاسی آشتیانی برای نشستن در کنار محمد پیران که کم غذا بود همیشه رقابت پیش می آمد. 
خاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
سروان روحی آدم ازگلی بود. یک روز با لباس بالا و پایین تنه یک سره پف داری آمد جلوی سلول ما که نمایش بدهد . گفت که همان دم با دوست دخترش از پیست اسکی شمشک آمده است. دوست دخترش هم برای اسفندیار سلام رسانده بود. معلوم بود برای او چسی آمده است که آدمهای معروفی در زندانش هستند. 
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
سخن گفتن با خود در تنهایی ها گاهی شکل و شمایلی ویژه به خود می گرفت یک روز که نقش یک پیرزن هاف هافو را که صدای بسیار ریزی داشت در صحنه بازی می کردم غافلگیر شدم و به شدت خجالت کشیدم. نگهبان پشت دریچه سلول ایستاده بود و می خندید. گوئی مدتی بود که به من نگاه می کرد و من را در حال وراجی پر هیا هو و پر جنجال پیر زنانه ام زیر نظر گرفته بود. از تصور اینکه فکر نکنه دیوانه ام تمام گل و گردنم خیس شد. اما او سری به چپ و راست انداخت و خندید و دریچه را که آرام گشوده بود بست و رفت. 
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
اکث مواقع شب ها در زندان چراغ ها را خاموش می کردیم و ذکر مصیبت می گفتیم و همه گریه می کردیم. البته فقط بعضی از مواقع بلافاصله پس از اینکه چراغ ها را برای ذکر مصیبت خاموش می کردیم یک کسی ( از دوستان شوخ طبع ) مزاحی می کرد و همه می خندیدند و این نگهبان ها تعجب می کردند که آن گریه و آن خنده چیست؟
خاطره ای از آیت الله علی غیوری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
اسفندیار منفرد زاده به دبچه ها گفت: من می خواهم این یارو سروانه را بگذارم سرکار. با شنیدن این حرف همه جا خوردیم. منفرد زاده فورا به سوی سروان روحی رفت و دستش را دراز کرد و از موضع بالا با او دست داد و گفت: هوای بسیار عالی ای است جناب سروان. سروان روحی که اندکی از این حرف جا خورده بود خودش را از تک و تا نینداخت و سرش را با تکبر تکان داد و گفت: بله هوای خوبی است. منفرد زاده جلو رفت و به کراوات بنفش  رنگ سروان که خطوط مورب کرم رنگی داشت اشاره کرد و لبه آن را گرفت و از توی کت سروان بیرون کشید. در حالی که یک دستش همچنان  به کراوات بود و دست دیگرش را به سوی قبه ها دراز کرد و گفت :"آنجا هم همین طور است و از این راه راه ها دارد" آن وقت دست کرد و گره کراوات سروان را باز کرد و با گفتن یک " با اجازه " آن را از توی یقه او بیرون کشید. همگی ترسیده بودیم ولی منفرد عین خیالش نبود.
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
بعد از تراشیدن موهای سر ما را داخل حمام سربازی بردند و گفتند که چون تمام بندها و سلولها پر است باید اینجا بمانید. حمام شد زندان ما! وضعیت بسیار نامناسبی بود. از سقف آن آب می چکید و کفش خیس بود و نمی شد نشست. به غیر از ما دانش آموزان دیگری را هم که در تظاهرات شرکت داشته و دستگیر شده بودند به آنجا آوردند. جمع ما در این حمام که حکم زندان را داشت حدود 120 نفر بود. بر اثر خستگی مفرط برخی مواقع همه خوابشان می برد. جالب اینکه گاهی یکی از بجه ها که خوابش می برد روی دیگری می افتاد و او هم روی نفر بعد و همین طور تا آخر ادامه می یافت و بعد دوباره همه بلند می شدند و می ایستادند.
خاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یکی از پلیس ها بالاخره دستش به صنوبری می رسد و او را می گیرد اما صنوبری خود را از دست او خلاص و دوباره فرار می کند و هنگام فرار کیف را به یکی از خانه ها پرتاب می کند. بالاخره در این تعقیب وگریز ماموران صنوبری را دستگیر می کنند. و با شناسایی خانه ای که کیف به آن پرتاب شده بود کیف را هم به دست می آورند و صنوبری را همراه با کیف به کلانتری می برند. در کلانتری افسر نگهبان که سوادش از پاسبانهای معمولی بیشتر بوده است محتویات کیف را بازرسی می کند و می فهمد که مربوط به یک جریان سیاسی مخفی است. بلافاصله به اطلاعات شهربانی گزارش می دهد و درخواست مامور متخصص می کند. با توجه به فرار صنوبری و کشف سیاسی بودن قضیه از صنوبری به شدت حفاظت می کنند و تا ماموران اطلاعات برسند او را در زیر زمین می خوابانند و لوله تفنگ را هم روی سینه اش می گذارند. تا تکان نخورد. در کلانتری هر قدر او را کتک می زنند او فقط یک کلمه می گوید " مکتوم " است. بالاخره با رسیدن ماموران اطلاعات آقای صنوبری به اطلاعات شهربانی منتقل می شود و از همان آغاز کتک و شکنجه شروع می شود. جواب صنوبری یک کلمه است! " مکتوم است " . بعدها در زندان هر وقت اعضای حزب می خواستند سر به سر آقای صنوبری بگذارند و با شوخی کنند می گفتند : " مکتوم است ".
خاطره ای از آقای سید کاظم موسوی بجنوردی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در چند روز اول آزادی از زندان چهارم آبان 1357 و طی همین دید و بازدیدهای معمولی مشاهده می کردم که روحیات مردم تغییر زیادی یافته و حتی در رفتار  و عادات معمولی مردم هم تفاوت هایی با گذشته به چشم می خورد همچون رعایت حقوق دیگران و ساده زیستی. این نتیجه برای من حاصل شد  که جنبشی که آغاز شده است تنها یک نهضت سیاسی نیست بلکه در اخلاقیات و روحیات مردم هم تغییرات مثبتی به وجود آمده است. تحولی بسیار خوشایند و مطلوب بود. من دیدم آنچه را که انقلابیون خود را مقید به آنها می دانستند از سوی مردم بدون توصیه گروههای سیاسی رعایت می شود. بنابراین نتیجه گرفتم که آنچه امروز دارد اتفاق می افتد واقعا یک انقلاب است.
خاطره ای آقای عزت الله سحابی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
نزدیکی های غروب سرشماری بود. همه زندانیان باید به حیاط  می رفتند و یک به یک به داخل بند می رفتند و شمارش می شدند. از این سرشماری هم خاطرات تلخ و شیرین دارم. پاسبانی بود به نام آقا بزرگ  که پیرمرد متدین و خوش اخلاقی بود و احترام ما را داشت . اگر سلامش می کردیم خیلی مقید بود که حتما جواب دهد. بچه ها بعضی وقت ها موقع سرشماری به او سلام می کردند و او هم جواب می داد و چون حافظه اش ضعیف بود شماره زندانیان را فراموش می کرد و سرشماری را از نو شروع می کردو
خاطره ای از سید کاظم موسوی بجنوردی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک نفر را اشتباهی به خاطر شباهتش با یکی از مبارزین سیاسی دستگیر کرده بودند و او از هر یک از آن جمع در گفتگوهایی جداگانه می پرسیدند: اگر در بازجویی به فراموشی دچار شده باشم و یکی از پاسخ هایم نادرست باشد چه می شود؟ کسی حاضر نبوده که او را به حقیقت گویی بر انگیزد. سر انجام وسوسه شدم که از او بپرسم: چه واقعیتی را به سبب فراموشی نگفته ای؟ با قیافه ای بسیار جدی گفت: نام عمه ام را!ناگهان چنان قهقهه ای از جمع برخاست که کنحکاوی نگهبان بند را برانگیخت. همینکه نگهبان درب اتاق را گشود و سبب چنان قهقهه ای کم سابقه را پرسید به او گفتیم که برای این مهمان ما مشکلی پیش آمده است او به یکی از پرسشهای بازجو پاسخ نادرستی گفته است و اینک می خواهد فراموشی خود را جبران کند. همین که واقعیت را به نگهبان گفتیم یک بار دیگر با واکنش او ناگزیر از قهقهه شدیم. درب اتاق را محکم بست و چند دشنام نثار آن متهم و عمه اش کرد.
خاطره ای از آقای عبد المجید معادیخواه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
بهترین وقت برای چنان جمعی شب بود. همین که شب از راه میرسید گویی همگی سبک می شدیم. با آنکه شب و روز چنان تفاوتی نداشت که سیاهی شب را بتوان رمز آن آرامش پنداشت. روزها سنگین تر و کندتر از شب می گذشت. نشانه ای که روز را از شب متمایز می کرد جز پنجره ای کوچک نبود که پرتوی از آفتاب را پس از عبور از دو دیوار سیمی در نگاه می نشاند. همین که آن سوی پنجر را سیاه و تاریک می دیدیم از فرا رسیدن شبی دیگر با خبر می شدیم. اگر نگهبانی به یکی از اتاقها علاقمند می شد امتیاز نظافت بند را به زندانیان آن می داد. با چنان امتیازی ساعتی درب اتاق را باز می گذاشت. مشارکت در نظافت بند به زندانی این فرصت را نیز می داد که از اتاقهای دیگر بیش و کم خبری بگیرد! در این میان سیگاری ها عالمی دیگر داشتند. جیره سیگار به سه نخ در هر روز محدود بود. همه زندانی ها خود را معتاد معرفی می کردندتا سهم خود را در اختیار سیگاری ها بگذارند. از امتیازهای زنده یاد شریعتی نداشتن محدودیت سیگار بود. او در هر شب برای قدم زدن در بند فرصتی می یافت که یکی از اتاقها را غرق در شادی می کرد. سیگاری ها برای لحظه ای لحظه شماری می کردند که ناگهان یک قوطی از پنجره فرو افتد.
خاطره ای از آقای عبدالمجید معادیخواه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
این داستان رواج بیماری اسهال در زندان قصر است. چند بار شاهد شیوع این بیماری از پاییز 54 تا اوایل سال 55 بودم. ناگهان صف های طولانی را می دیدیم که در اوج نگرانی بهانه ای برای خنده نیز بود. شدت بیماری چنان بود که گاه زندانیان را می دیدم که پس از آنکه فرصت استراحتی می یافتند بی درنگ در پایان صف جای می گرفتند. آن داستان طنز آلودم به یاد زندانی خاطره انگیزی به یاد حاجی زاده رهنمون شد. زندانی کهنسالی که بیماری که به بیماری روانی دچار شده بود و دوستان مارکسیست خیلی تحویلش می گرفتند. می گفتند معلم نقاشی صمد بهرنگی بوده است. از شرح خرابکاری های او می گذرم و بر تبعیضی که در رفتار با آن بیمار_در مقایسه با دیگری که نماز خوان بود_ چشم فرو می بندم. در این فرصت به کلمه قصاری از حاجی زاده بسنده می کنم. سرویس بهداشتی بند یک نزدیک به تختی بود که از طبقه های آن برای نگهداری میوه استفاده می کردیم. حاجی زاده بیشتر در کنار آن تخت معتکف بود  بین "نئیله و معتلفه" تا دو روزی پس از هر ملاقات آن تخت را انباشته از میوه می دیدیمو یکی از روزها که بیماران گرفتار اسهال در صفی طولانی در انتظار فرصت استراحتی بودند حاجی زاده را دیدم که زیر لب چنین زمزمه می کند: اینجا سیب فراوان است توالت کم است.
خاطره ای از آقای عبدالمجید معادیخواه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :