تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج - مطالب خرداد 1391
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

واقعا خنده ای به رنگ رنج

[http://www.aparat.com/v/d7bed8d44f478089f3b42664004a31f3232805]





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

عید مبعث مبارك باد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

شکنجه گاه ساواک _موزه عبرت ایران-همان جایی که در خاطرات برایتان گذاشته ام

[http://www.aparat.com/v/d2eabbb20dde21cfb9d5a865eac14dcf229612]





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 27 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

 سلام دوستان خوب . با عرض تسلیت به مناسبت شهادت امام موسی کاظم (ع) مقتدای زندانیان مسلمان ...

این فیلم بخشی از شکنجه گاه ساواک (موزه عبرت ایران ) برای دیدن روی وبلاگ حاضر می باشد . ممنونم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 27 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

در زندان اوین رسولی بازجوی ما بود. هر گاه وارد زندان می شد از جلوی بند ها می گذشت سرو صدایی راه می انداخت. هر گاه صدای او را می شنیدم ناراحت می شدم لذا در دستشویی پنهان می شدم. یک بار در آنجا سراغ مرا گرفت و گفته بودند نیست. عصبانی شده بود و گفته بود: هر وقت من او را می خواهم او نیستکسی را دنبالم فرستاد. من در دستشویی بودم پیش او رفتم او عادت داشت به همه دست می داد به بهانه ای که دستم خیس است به او دست ندادم . او به من گفت : قرمساق کجایی؟ هر وقت می آیم نیستی؟ تصمیم داشتم حرفی نزنم یک دفعه از دهانم پرید و گفتم : نمی دانم چرا هر وقت صدای شما را می شنوم معذرت می خواهم دستشویی ام می گیرد. این را که گفتم بسیار ناراحت شد و شروع کرد به فحش دادن و رفت.

خاطره ای از آقای عزت مطهری(شاهی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 27 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
از همان دوران کودکی علاقه خاصی داشتم که سرباز شوم. یادم هست کلاس اول دبستان که بودم یک روز پدرم از من پرسید: دوست داری در آینده چه کاره شوی؟ من گفتم می خواهم ژاندارم بشوم. چون از سربازی فقط این را می دانستم که ژاندارم ها به زور جوانان را می گرفتند و به سربازی می بردند. علت علاقه من به ژاندارم شدن این بود که در همان کودکی عکسی را دیده بودم که در آن عکس رژه رفتن سربازها را نشان می دادکه تفنگ های خود را به طرف جلو گرفته بودند و از جلوی جایگاه رژه می رفتند. دوست داشتم هر وقت قرار شد که از جلوی شاه رد بشوم با تفنگ خود او را بکشم. زمانی که این صحبت ها را می کردم هفت سال بیشتر نداشتم. پدرم نیز به من می گفت : تو آخر سر زنده به گور نمی بری. یا در زندان میمیری یا در خیابان تو را می کشند. به این ترتیب اولین جرقه های مخالفت با حرکتهای رژیم از همان ابتدای سنین  کودکی در من ایجاد شد.
خاطره ای از آقای عزت مطهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 27 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

برای فرار از دست ساواک به خانه دوستانی که با سنجری ارتباط داشتند رفتیم. خانه آنها در میدان امام حسین(ع) قرار داشت. من به اتفاق آقای میر هاشمی چند روزی آنجا ماندیم. این اولین بار بود که با آنها برخورد داشتم. آنها نیز مرا نمی شناختند ولی با آقای میر هاشمی آشنا بودندو میر هاشمی مرا به آنها معرفی کرد و گفت : ایشان مهندس فلانی هستند. کیف سامسونت در دست داشتم کت و شلوار و کراواتی نیز زده بودم و به سر و وضع خود خوب رسیده بودم. به مهندس معروف شدم. در هر حال نیز من مهندس نبودنم را لو ندادم. در آن خانه آنها برای خودشان آزاد بودند به طور مثال : گاهی اوقات ورق (پاسور) شطرنج یا تخته نرد بازی می کردند. من هیچ کدام از اینها را  بازی نمی کردم. و خیلی هم ناراحت بودم. یک شب آنها خیلی اصرار کردند که ورق بازی کنم . رفتیم. میر هاشمی به من گفت : آبروریزی است کنمی خواهیم برد و باخت داشته باشیم. بیا یک دست بازی کن. در آن زمان من شماره های 9 و 6  انگلیسی را اشتباه می کردم چون در نوشتن مثل هم است فقط سر و ته بود. گاهی اوقات 6و 2 را بر می داشتم و می گفتم : 11 .بعضی مواقع نیز 9 و 2 را بر می داشتم و می گفتم : 11 . آنها فکر می کردند من قصد دارم بر سر آنها کلاه بگذارم و در بازی تقلب کنم ولی به روی من نمی آوردند.

 خاطره ای از آقای عزت  مطهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در دهه 40 ساواک چندین بار مرا (عزت شاهی) به بهانه های مختلف دستگیر کرد. هر بار بازجویی می شدم و آزاد می شدم. یک روز سرهنگ افضلی رئیس ساواک در منطقه بازار خواسته بود که برای آنها عکسی از خودم بفرستم. گفتم : حالا عکسی ندارم بعد برایتان می فرستم. آنها چندین بار برای همین قضیه تماس می گرفتند و من هر بار از زیر آن شانه خالی می کردم. یک روز به محل کارم آمدند و مرا با دستبند از مغازه بردند. با من صحبت کردند و اعلام نمودند که دور شیخ غلامحسین همدانی را خالی کنم. همچنین افرادی را که پشت سر او نماز می خوانند را احضار کرده بودند. آنجا از من امضا گرفتند که ظرف 24 ساعت 6 قطعه عکس برای آنها بفرستم. من هم سر به سر آنها گذاشتم وگفتم : به من پول بدهید تا عکس بگیرم و برای شما بفرستم چون کارگر هستم وروزی در سه تومن بیشتر نمی گیرم وبرای هزینه های ضروری خودم هممانده ام چه برسد به عکس گرفتن. سرهنگ افضلی از این حرف عصبانی شد و دو سیلی به گوشم زد و گفت این پولش. تا فردا عکس را بیاور و اگر نیاوری تو را به زندان می اندازم. سپس مرا رها کردند. نزدیک دو ماه عکس ها را تحویل ندادم.  آخر سر تصمیم گرفتم عکسها را بفرستم. آنها را داخل پاکتی گذاشتم و پشت آن نوشتم رسید تحویل بدهید. آن را به پسر صاحب خانه ام دادم و گفتم : رسید تحویل بگیر. وقتی که او عکس ها را تحویل داده بود  و گفته بود رسید بدهید سیلی محکمی به او زده و گفتند: بیا این هم رسیدش!!!!!!!!!!!!!
خاطره ای از آقای عزت مطهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
دعای ندبه را از کودکی به حافظه سپرده بودم/ زمزمه ی آن دعای سرشار از آرمان های انقلابی بهانه ای بود برای گذراندن ساعتی از زندان بی آنکه بر خاطرم بگذرد که هم سلولم چندان علاقه ای به شنیدن آن زمزمه طولانی ندارد. به هر روی پایان دعا با رسیدن  وقت نماز ظهر بود. در آن اوضاع که کاری جز روز کردن شب وبه شب رسانیدن روز نداشتیم چندان غیر طبیعی نبود که در انجام نماز شتابی نکنیم. مهدی فزون از دعای ندبه اذان اقامه و نماز ظهر را هم تحمل کرد. هم زمان با تعقیبات بود. حرکتهایی غیر طبیعی از او دیدم. دمر افتاده بود و در حالی که با پاهای خود حرکتهایی نه چندان طبیعی انجام می داد تعبیرهایی نا متعارف نیز بر زبان می آورد. زپلشگ! قزروت! و صداهای بی معنایی از این دست. تعقیبات نماز ظهر را نا تمام گذاشتم و بر گشتم که از خوب بودن حال او مطمئن شوم ناگهان  با خشمو پرخاش مرا مخاطب ساخت که "کمی ملاحظه حال من را بکن! تو که دهن منو....!"

خاطره ای از عبدالمجید معادیخواه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یکی از خاطرات وی به ماجرای زندانی شدنش با آیت الله هاشمی رفسنجانی بر می گردد. سال 1353 وی به همراه آیت الله طالقانی. هاشمی. لاهوتی به جرم کمک مالی به مجاهدین دستگیر و متحمل شکنجه های زیادی شدند. وی در قسمتی از خاطرات آن روزهای دستگیری درباره ی صدای قرائت قرآن هاشمی رفسنجانی می گوید: صبح ها وقتی آقای هاشمی نماز می خواندند _ مقید بودند هر روز قرآن بخوانند_ نمی گویم صدای آقای هاشمی خیلی بد بود ولی هیچ خوب نبود. آقای لاهوتی خیلی شوخی می کرد. می گفت: آقای هاشمی با صوت بخوان من دارم کیف می کنم. آقای هاشمی هم مقید که قرآن را با صوت بخواند واقعا هم که صدایش خوب نبود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
به اتفاق خانواده رفتیم به ملاقات ایشان . حسام (فرزند شهید عراقی ) که بچه بود از پشت میله پرسید: بابا چکار کردید که  {شما را } اینجا آورده اند؟ بابا با یک لبخندی جواب داد و گفت : صلوات  فرستادم ! پاسبان گفت : حاجی چرا بچه را منحرف می کنی بگو صلوات بودار فرستادم!
خاطره ای از امیر عراقی 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک روز صبح دیدم فضای تاریک اینجا روشن شد. سابقه نداشت چون تنها روشنی اینجا آن چراغ کم نور پشت میله ها بود. از آن پنجره هم هیچ وقت نور نمی آمد. من نگاه کردم به بالای سرم و دیدم یک خط باریک آفتاب بر اثر گردش فصل داخل اتاق افتاده. این نور یک ربع ساعتی بود و رفت. ابتدا باریکه نور بود و بعد به تدریج بیشتر و تبدیل به یک نوار نور به قطر ده پانزده سانت شد. در این تاریکی عمیق این نور بسیار مغتنم بود.
خاطره ای از آیت الله خامنه ای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
منوچهری ( یکی از بازجویان کمیته مشترک ضد خرابکاری ) که با یقه باز و چهرهای کریه که یک چیزی هم به گردنش انذاخبه بود نگاهی به من کرد و گفت: خامنه ای تویی؟ گفتم: بله . مرا می شناسی؟ گفتم : نه .  گفت من منوچهری هستم . و نگاه کرد به چهره ی من تا اثر حرفش را در صورتم ببیند . خیلی چیزها درباره اش شنیده بودم و فورا او را شناختم ولی به روی خودم نیاوردم . بعد گفت: من تو را خوب می شناسم تو همان کسی هستی که مثل ماهی از دست بازجو لیز می خوری. تک تک کارهای تو چیزی نیست اما مجموعش خدا می داند که چیست.
 خاطره ای  از آقای خامنه ای رهبر عزیزمون در کمیته مشترک ضد خرابکاری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :