تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج - 32 نفر یا 33 نفر
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
یک روز که در حزب جمع شده بودیم یک درجه دار ارتشی آمد و گفت: اینجا جمع نشوید بایذ از اینجا بروید اما ما به حرفهای او اعتنایی نمی کردیم و در حزب جمع می شدیم. چند روز بعد آن درجه دار آمد و گفت: ماشین می آوریم و همه شما را می بریم. بعد در را بستند ما 33 نفر بودیم من به یکی از اعضا به نام کریمی گفتم: به منزل اعضای حزب برو و به خانواده هایشان خبر بده. گفت: " نمی گذارند ".گفتم نگران نباش تو را رد می کنم. آدرس اشخاص را بگیر و خبر بده. نکند منزلشان دلواپس شوند. خانواده من دلواپس نمی شدند چون می دانستند ممکن است بیایم و ممکن است نیایم. کریمی آدرس ها را گرفت و مامورها ما را به صف سوار ماشین می کردند. من جلو نشستم و نفر پنجم و یا ششم بودم به کریمی گفتم :"بغل دستم بایست و زمانی که از در بیرون رفتیم مانند یک رهگذر بپرس آقا اینها چه کار کرده اند؟باری چه می خواهید این ها را ببرید؟ وقتی که از در بیرون رفتیم کریمی گفت : سرکار اینها چه کار کرده اند؟ مامور جواب داد: به تو چه مرتیکه پدر سوخته برو کنار! او هم رفت و به خانواده ا عضا خبر دستگیریشان را داد.
وقتی ما را به کلانتری بردند آن درجه دار مرتب ما را می شمرد  و می گفت :شما 33 نفر بودید چرا 32 نفرید؟ گفتم سرکار خودت را ناراحت نکن یکی از ما رفت تا به خانواده ها یمان خبر بدهد که بازداشت شده ایم. بعد از آن ما را به زندان انداختند.
خاطره ای از آقای مرتضی کاشانی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
شنبه 18 شهریور 1391 02:22 ب.ظ
باحال بود
عجب فکری داشته
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:53 ب.ظ
سلام
با ارزش عمر بروزم
یا زهـــــــــــرا
منتظر نظرات زیباتون هستیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :