تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
با سلام اینجا نمایی از حیاط موزه عبرت ایران (کمیته مشترک ضد خرابکاری) می باشد. در آینده خاطراتی از این حیاط در معرض چشمان شما خواهم گذاشت



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
پاسبان های کمیته مشترک هم درجات مختلفی داشتند. پاسبانی بود که به او مرحم می گفتیم. انسان ساده ای بود. در سلول را ناگهان باز می کرد وارد می شد و ما به او می گفتیم تو نباید در سلول را باز کنی چون نامحرمی  و او هم می گفت نه من مرحمم. به همین جهت ما اسم او را مرحم  گذاشته بودیم. ساواک از ساده لوحی بسیاری از همین افراد استفاده می کرد.
خاطره ای از خانم منظر خیر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در کمیته ساواک زن نسبتا جوانی به نام فریده خانم مامور ما بود که برای بعضی احتیاجات خانم ها روزی یک بار به سلول خانم ها سر می زد. سرا پای فریده خانم غرق در آرایش بود. از بینی عمل کرده و صورت رنگ و روغن مالیده تا ناخن های لاک زده و لباس تنگ و کوتاه.... او به اصرار می خواست به من سیگار بدهد می گفت:سیگار خیلی خوبه به آدم آرامش می دهد و به من با لبخند خواسته او را رد کردم و می گفتم: من آرامش سیگاری نمی خواهم آرامش دارم. او روزی به من گفت:هر بار که من در سلول تو را باز می کنم تو داری می خندی. از ترس این که مبادا به بازجو گزارش کند و خندیدن به عنوان روحیه خوب برایم ایجاد درد سر کند گفتم: نه فریده خانم من شما را می بینم خنده ام می گیرد.
خاطره ای از خانم طاهره سجادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در اواخر سال 1356 یک روز که بچه ها به ملاقاتم آمده بودند متوجه شدم که خیلی خوشحال هستند. قبل از این که علت شادی را بپرسم حسن (پسر کوچکم)کفش هایش را نشان دادو گفت:ببین مامان کفش کتانی خریدم. دیگر می خواهم شما و بابا را از زندان در بیاورم. با لبخندی به او نگاه کردم و او ادامه داد:"آنقدر در راهپیماییها شرکت می کنم تا بالاخره بیایید بیرون".
خاطره ای از خانم طاهره سجادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
خوشحال به سلول باز گشتم. شب سرد کمیته (ضد خرابکاری) با چراغ هایی روشن بود فقط سلول مل بود که تاریکی اش همیشه ادامه داشت. طولی نکشید که خوابیدم.خواب دیدم که در خانه قدیمی مان در همدانم. شب است و صدای زوزه یدرطذ ملایم بوران می آید.همه مان در همان هیات بیست سال پیش دور کرسی نشسته ایم.من که از همه کوچکترم در مرکز توجه و حمایت خانواده ام قرار دارم. پدرم آقا برایمان تعریف می کند و ما از ته دل می خندیدیم.گیس های خواهرم اختر از شدت قهقهه هایش بالا و پایین می پرد و از چشمان برادرم  علی از شدت خنده اشک می آید. در حالی که تعریف آقا آنقدر ها به نظرم خنده دار نمی آید. اما هیچ کدامماننمی توانستیم جلو خندیدنمان را بگیریم و بی اختیار قهقهه می زنیم. در خواب احساس آرامش و خوشبختی می کردم و شادی و لذت بی وصفی قلبم را فرا گرفته بود. صبح که بیدار شدم هنوز از اثر لذت خوابی که دیده بودم در قلبم باقی بود.
خاطره ای از خانم محتاج




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
 شهادت مظلومانه امام علی النقی تسلیت باد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
بعد چند روز که سر زدم به وبلاگم با چند نظر مشابه بر خورد کردم اینکه میگفتن اینها واقعیت داره یا نه. باید بگم واقعیت که نه حقیقت محض محض محض. لطفا همه اونهایی که میخوان اطلاعاتشون رو در مورد صحت و سقم این مطالب کامل کنند بد نیست برن به موزه عبرت ایران یا برن تو سایت موزه عبرت ایران . اونجاست که همه شوکه میشین و واقعا به خودمون می آییم. برای تهیه این کتاب هم به فروشگاه موزه سر بزنید. خالی از لطف نیست آگاهی پیدا خواهید کرد و اطمینان به نوشته های من و وبلاگ من.
باز هم از همتون ممنونم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
حقیقتا لطف خدا همواره شامل حال ما بود و بعضی وقت ها رویاهای قشنگی را در خواب می دیدیم که به هزار شادی بیرون از زندان می ارزید و عنایات خدا را به انواع و انحا شیوه های مختلف در خواب و بیداری می دیدیم. اما ساواکی ها با آن همه مشت و اشتملی که داشتند لحظات بسیار بدی را سپری می کردند. از یکی از دوستان شنیدم منوچهری فردی به نام حنیف نژاد را آنقدر شکنجه کرده بود که به ناگاه شلاق را به کناری انداخته و می گوید: لعنت به این زندگی سگی که ما داریم.
خاطره ای از خانم منظر خیر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
با همه این اوضاع و احوال که در زندان حاکم بود با خمیر نان هایی که داشتیم شیی درست می کردیم. گل های قشنگی می ساختیم و برای رنگش هم از مرکوروکم استفاده می کردیم  . سبد گل های قشنگی درست می شد و همه را به دستشویی منتقل می کردیم. در واقع دستشویی نمایشگاهی از دست ساخته های ما بود. بازجوها شب های عید و جمعه ها دیوانه می شدند و به داخل سلول هجوم می آوردند و هرچه ساخته بودیم با خود می بردند. حتی این برایشان قابل تحمل نبود و انگار آنها زندانی ما بودند و فریاد می زد هنوز زنده ایدو هنوز هم می خندید و هنوز نفس می کشید در بین ما مهندسین زندانی بودند که بعضی مواقع ماکت یک ساختمان را بسیار دقیق و تمیز با خمیر نان می ساختند و به دستشویی منتقل می کردند. این امر بازجوها را کلافه می کرد چرا که میدیدند ما آنجا را به صنعتگاه تبدیل کرده ایم.
خاطره ای از خانم منظر خیر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
 گاهی اوقات در مواقعی که حالم کمی بهتر می شد برای خواندن نماز و قرآن و دعا در ساعات پایانی شب به حمام می رفتم. در آن زمان مسولان زندان آب حمام را قطع و درش را می بستند تا کسی آنجا نرود و خودش را بکشد اما من راهی یافته بودم و می رفتم. روزی مرا به نزد رییس زندان بردند او معترض بود که دیشب من در حمام چه می کردم می گفت:یک ساعت و نیم در آنجا چه می کردی؟ پاسخ به این سوال سخت بود گفتم:من موقع نماز به علت مشکل جسمی که دارم خیلی ناله و زاری می کنم و از این لحاظ هم بندی هایم آزار و اذیت می شوند.
خاطره ای از خانم مرضیه حدید چی دباغ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
روز آدینه همه شما جویندگان راه حق به خیر و خوشی. نمیدونم چقدر از این وبلاگ و از مطالبش خوشتون اومده لطفا این بنده حقیر با نظرات سازنده خود آگاه سازید.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در زندان قصر در ابتدا ما مذهبی ها و غیر مذهبی ها قاطی بودیم. مارکسیست ها در اوقاتی که ما می خواستیم نماز بخوانیم و روزه بگیریم معترض می شدند که شما ما را بیدار می کنید و ما را اذیت و ناراحت می شویم. این بهانه گیری ها دلیل خوبی شد تا اتاق آنها جدا شود.یکی از این کمونیست ها به نام عاطفه جعفری در خواست کرد که با  ما هم اتاق شود. گفتیم آخر به چه مناسبت؟! ما باعث ناراحتی تو می شویم می رویم و می آییم دلیلی ندارد که تو خودت را به درد و رنج بیندازی. گفت:شما مذهبی ها چیزهای خوبی دارید و من با آنها نمی توتنم سر کنم. گفتیم: خیلی خب. اگر ما خوبی هایی داریم تو هم بیا مذهبی شو گفت:نه! من فقط می خواهم با شما هم اتاق شوم! بالاخره ما پذیرتیم و او پیش ما آمد. در این مدت خانم دباغ بلند می شد و نماز شب می خواند. تا این که یک روز عاطفه جعفری بلند شد و گفت :ای بابا چقدر نماز می خوانی؟! کلافه ام کردی!ما به او گفتیم:خانم جان!ما به همین دلیل به شما گفتیم که اینجا نیا و نباش حالا که آمده ای و هستی باید تحمل کنی.
خاطره ای از خانم مرضیه حدید چی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
خانم دباغ گفته بود که اصلا سواد ندارد. مطلقا بی سوادو حال که به زندان آمده بود نمی توانست سواد خود را رو نکند.از این  رو در اینجا (زندان قصر)هم آمد و گفت که بی سواد هستم. بعد یکی از کمونیستها را به نام صدیقه خواجه نژاد برای سواد آموزی انتخاب کرد. کار او برای من (خانم خیر)سوال انگیز شد که چطور خانم دباغ با من مینشیند می گوید برایم قرآن بخوانولی چرا از من نخواست که با سوادش بکنم؟دلیلش را بعد فهمیدم. او می خواسته ببعد از مدتی در سطح بازتری اعلام کند که من باسواد شدم و این کمونیست را شاهد بگیرد.این کار خانم دباغ در مدت کوتاهی و با سرعت به سر انجام رسید. آنها فکر می کردند که این از استعداد خانم دباغ است. جالب اینکه او چنان این نقش را بازی می کرد که واقعا کسی متوجه نمی شد. تمام کتابهای دبستان را وی امتحان داد و قبول شد.ما حتی نیمچه جشنی هم برای سواد آموختگی دباغ گرفتیم. 
خاطره ای از خانم مرضیه حدید چی دباغ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
خانم "منظر خیر" که در دبیرستان رفاه ریاضی تدریس می کرد به پیشنهاد آقای غیوران برای تدریس هندسه چند بار به منزل ما آمد واین زمانی بود که مبارزین به منزل ما رفت و آمد داشتند.و من که ذهن مشغولی داشتم  مرتب به جای گفتن  مثلث مسلسل می گفتم و این موجب خنده ما میشد. خانم خیر که در موضوع اطلاعاتی نداشت می گفت اینقدر نگو مسلسل می گیرنت!
خاطره خانم طاهره سجادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
شاه در سخنرانی خود در تخت جمشید خطاب به کوروش می گفت:کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم! این جمله بین مردم طنز شده بود و در مشکلات و نارسایی ها بین خودشان می گفت:بخواب که ما بیداریم.
خاطره خانم طاهره سجادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
سوسن سرخوش هم یکی دیگر از مبارزین خارج از کشور بود.سوسن زن میانسالی بود که از دوران ابتدایی تحصیلات خود را در خارج از کشور آلمان گذرانده بود اما او اصرار زیادی داشت که در محاوراتش از ضرب المثل های فارسی استفاده  کند و چون تسلط کافی نداشت آنها را به غلط به کار می برد. "از چاه در آمدم افتادم تو دهن گاو"مثلا به جای کلمه ببر میگفت: "بلند کن". به راننده تاکسی گفته بود آقا مرا بلند کن راننده به او گفته خانم برو خجالت بکش.
خاطره خانم طاهره سجادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


( کل صفحات : 8 )    ...   4   5   6   7   8   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :