تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
با سلام اینجا نمایی از حیاط موزه عبرت ایران (کمیته مشترک ضد خرابکاری) می باشد. در آینده خاطراتی از این حیاط در معرض چشمان شما خواهم گذاشت



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
منوچهری ( یکی از بازجویان کمیته مشترک ضد خرابکاری ) که با یقه باز و چهرهای کریه که یک چیزی هم به گردنش انذاخبه بود نگاهی به من کرد و گفت: خامنه ای تویی؟ گفتم: بله . مرا می شناسی؟ گفتم : نه .  گفت من منوچهری هستم . و نگاه کرد به چهره ی من تا اثر حرفش را در صورتم ببیند . خیلی چیزها درباره اش شنیده بودم و فورا او را شناختم ولی به روی خودم نیاوردم . بعد گفت: من تو را خوب می شناسم تو همان کسی هستی که مثل ماهی از دست بازجو لیز می خوری. تک تک کارهای تو چیزی نیست اما مجموعش خدا می داند که چیست.
 خاطره ای  از آقای خامنه ای رهبر عزیزمون در کمیته مشترک ضد خرابکاری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
خوب خدارو شکر تا این لحظه تمام خاطراتی که قول داده بودم بهتون رو که از زبون خانمهای شجاع و شیر زنان بود به اتمام رسیده باشد که پیمانی با آنان و آرمانهای آنان ببندیم. از این به بعد خاطراتی که آقایان بیان نموده اند در معرض دید شما دوستداران می گذارم امیدوارم  با آن عزیزان آشنا شوید.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
من سه تا برادر داشتم که یکی از من کوچکتر بود  که شهید شد دو تا هم بزرگ ترند. چهار تا هم خواهر هستیم. یک وقتها که شلوغ می کردیم مادرم به شوخی می گفت:" ای خدا! کی می شود که شما هر کدامتان یک گوشه دنیا بیفتید و من هفت هشت ماه از دست شلوغ کاری های شما راحت شوم." اتفاقا شرایطی پیش آمد که من و خواهرم را دستگیر کردند یکی دیگر از خواهرها رفت سوئد برادر بزرگم برای ادامه تحصیل رفت آمریکا برادر دیگرم پزشک بود که یک سمینار پزشکی گذاشته بودند در رامسر و برای سه ماه دعوتش کرده بودند. خواهر آخری هم که کوچک بود. مادرم می گفتند:"دیگر اینجور نمی خواستم"
خاطره ای از خانم زهرا جزایری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
خاطرم هست که در زمان دستگیری ابتدا برادرم و بعد همسرم آقای ملا زاده را دستگیر کردند. آقای غفاری هم برای اینکه به آقای ملا زاده بگوید که من هیچ حرفی از تو نزدم و اگر چیزی گفتند دروغ است و می خواهند بلوف بزنند از مورس کمک  گرفت. یک بار هم قنوت گرفت و به زبان عربی گفت:" یا احمد ! لا تکلم " یعنی چیزی نگو چون من هیچی نگفتم.  هر چه بگویند دروغ است و تو بزن زیرش. ناگهان نگهبان در سلول آقای غفاری را باز کرد و گفت:"چه می کنی؟" و می بیند که هادی در حال نماز خواندن است. غافل از اینکه برادرم با این نماز نمایشی حرفها و هماهنگی ها را با آقای ملا زاده انجام می داد که چیزی لو نرود.
خاطره ای از خانم بتول غفاری 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
روز عید فطر بود و نگهببان آمد تا دکتر ( یکی از متهمه ها ) را برای بازجویی ببرد. دکتر به خنده گفت:"روز عید به همه شیرینی می دهند و تو آمده ای که به جای عیدی مرا به بازجویی ببری؟" غالبا دکتر را به قدری می زدند که چهار دست و پا به سلولش بر می گشت.
خاطره ای از خانم فاطمه اسماعیل نظری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
فکر می کنم هیچ کارت شناسایی و ردی همراهم نبود پس قطعا نمی دانند اسمم چیست. یا اهل کدام قبیله و فرد هستم. مکث می کنم کفر افسر نگهبان در می آید. آن وقت شب باید پیش زن وبچه اش لابد نه در مقابل چشم دختر چشم سفیدی که در شرایط عادی هم اسمش یادش نمی ماند:"سهیلا!" می نویسد:"سهیلا چی؟" مرض دارم نمی گویم:"هرچه شما بخواین" سهیلا که اینجا نیست که غصه اش را بخورم. من ماندم که بروم سربازی. او رفت دکتر شود. دکترای جغرافیای سیاسی!مسخره! نوربخش خیابانی.... خودش می گفت بیابانی و می خندیدیم. گفتم :"بیابانی!" نگاهم کرد:"مطمئنی!" "تقریبا!" از خود پرسیدم. اینم شد فامیل؟ وخودم جواب دادم "چه اشکالی داره؟" وقتی قراره خودت نباشی چه فرقی می کنه که کی باشی؟ همیشه همین جور هستم. وقتی می ترسم لودگیم گل می کند ترسیده ام به شدت برای همین لودگی می کنم خنده ام می گیرد با عصبانیت می گوید:"چهار تا چک و لگد که خوردی خندیدن یادت میره"
خاطره ای از زندانی سیاسی زن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یکی از خاطرات بسیار زیبا و ماندگار من درباره تقسیم خوراکیها در سلول است. گاهی یک پرتقال سهم هشت نفر می شدو به هنگام خوردن به هر نفر یک قاچ بیشتر نمی رسید. در بعضی مواقع حتی یک قاچ پرتقال یا نارنگی به دو یا سه قسمت تقسیم می شد طوری که فقط طعم دهان را تغییر می داد و یا ابتکارات دیگر هم به خرج می دادیم مثلا در فرصت های مناسب با خرده شابون هایی که به ما می دادند که ظرف هایمان را بشوریم نگه می داشتیم و از آن برای آموختن زبان انگلیسی .ترکی .فرانسه  می پرداختیم. تنها با خرده صابون ها و پتوهای سربازی تدریس انجام می شد؟!
خاطره ای از خانم طاهره سجادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در همان روزها یکی از هم سلولی ها در اتاق بازجویی ریاحی روحانی مسن وخوش مشربی را دیده بود که فارسی را به لهجه شیرین آذری صحبت می کرده وبازجوها از او خوششان آمده و دور او جمع شده بودند. حسینی معروف هم در این بین وارد اتاق می شود. روحانی به محض دیدن حسینی می گوید: اورا از اتاق بیرون کنید"بیرونش کنید" این مرد عجب کریه است. یک ذره نور در صورتش نیست و بعد تعریف کرد که در جوانی در جاده روستایی می رفتیم سگ بد هیبتی به من حمله کرد. من خیلی ترسیدم مدتی دجار ناراحتی شدم تا بالاخره زن گرفتم و حالم خوب شد. حالا این حسینی را که اینجا دیدم دوبارره همان حالت به من دست داد. بازجو ها می خندیدند و حسینی را بیرون می کردند.
خاطره ای از خانم طاهره سجادی همسر آقای مهدی غیوران




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
هر کس به نوعی دلداریم می داد. من هم برای این که بچه ها را از ناراحتی در بیاورم شروع به خندیدن و سر به سر گذاشتن آنها کردم. بعضی روزها هم بازجوها مثل اجل معلق پشت در سلول ظاهر می شدند و بچه ها را با اسامی زننده ای صدا می زدند. مثلا یکی از هم بندی هایم عینکی بود. بازجو می گفت:مار عینکی بیا بیرون. می فهمیدیم که اورا صدا می زنند. یک دفعه هم مرا اینجوری برای بازجویی بردند. آن بازجو که اسمش هم یادم نیست آمد پشت در سلول به من نگاه کردو گفت: انجوجک خانم بیا بیرون. من هم خودم را به آن را زدم که مثلا نشنیدم. دوباره گفت:انجوجک با توام بیا بیرون. یک دفعه از این کلمه که معنی اش را نگهبان و بازجو هم نمی دانستند بی اختیار خنده ام گرفت!
خاطره ای از خانم زهرا رحیمی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
دوستان من برای تنوع چند تا عکس گذاشتم تا واستون جالب و متنوع بشه.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


( کل صفحات : 8 )    ...   3   4   5   6   7   8   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :