تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
با سلام اینجا نمایی از حیاط موزه عبرت ایران (کمیته مشترک ضد خرابکاری) می باشد. در آینده خاطراتی از این حیاط در معرض چشمان شما خواهم گذاشت



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
وفات بزرگ بانوی دو عالم: همسر نبی اکرم: اولین زن مسلمان:   حضرت خدیجه سلام  الله علیها تسلیت باد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
نمی دانم روز عاشورا بود یا شب تاسوعامراسم بدین شکل شروع شد که حاجی یزدانی نوحه ای خواند و بجه ها عزاداری می کردند. سپس ورزش عصر شروع شد و پس از نرمش ها دور اتاق به صف یک نفره می دویدیم و نوحه انقلابی می خواندیم. مجتبی آلاد پوش میان دار بود و ترجیع بند تکراری نوحه نیز چنین بود:
عباس شیر بیشه شجاعت                                        بنمود از قانون حق حمایت
تن به ذلت نداد                                                          پای مرگ ایستاد
                                       جانم به عباس
                                       جانم به عباس
چهل نفر با صدای بلند یک دل و یک زبان و هماهنگ این دم را می خواندند. صدای این نوحه ها به گوش حسینی ( جلاد اوین) رسیده بود. بچه ها همه با هیجان تمام می دویدند و عرق می ریختند و این نوحه را می خواندند. فکر می کنم گروهبان کردی در بند را باز کرد. نگاهی به بچه ها انداخت و در را بست و رفت. بعد از مدتی حسینی آمد. در را باز کرد و در آستانه در ایستاده بچه ها بدنی عرق ریزان دویدن را متوقف کردند و نشستند. ححسینی گفت:" حالا کار شما به جایی رسده که برای عباس مفتاحی شعار می دهید؟" ترجیع بند نوحه " جانم به عباس " بود و حسینی فکر کرده بود منظور ما عباس مفتاحی رهبر یک فدایی خلق است و نه حضرت عباس!
خاطره ای از آقای لطف الله میثمی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
پس از مدتی یک روز در سلول نشسته بودم که استاد فخرالدین حجازی را هم که در رابطه با سخنرانی و عزاداری دستگیر شده بود به آنجا آوردند. حضور ایشان مهره گرانسنگی بین اسلامیون زندان محسوب می شد. یک روز تیمسار زندی پور به بخش ما آمده بود و نام تک تک بچه ها را می پرسیدتا اینکه به آقای حجازی رسید. نامشان را پرسید و ایشان هم گفتند. تیمسار آقای حجازی را با یک حجازی دیگر که اهل شیراز بود اشتباه گرفت و شروع کرد به ناسزا گفتن. این که:" شما ها کمونیست ها می خواهید مملکت را ویران کنید. ما شما را می کشیم. تبعیدتان می کنیم و ..." دو نفر که همراه تیمسار آمده بودند به طوری که آقای حجازی هم متوجه شد به او متذکر شد که این حجازی آن حجازی نیستآقای حجازی هم با لهجه سبزواری اش گفت:" مردک نمی داند من کی هستم و پرونده ام را نخوانده به من می گوید خرابکار! خرابکاری از خودته! و همینطور شروع کرد به اعتراض کردن و تیمسار زندی پور که رنگش پریده بود به بهانه این که " چرا فلان پنجره خراب است؟" قضیه را زود جمع کرد و رفت.
خاطره ای از آقای قنبر راسخ عظمت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت وبلاگ نویسان محترم و بازدید کنندگان محترم قسمتی از متن کتاب خنده ای به رنگ رنج که در رسانه ها انعکاس داشته است را بر روی وبلاگ قرار داده ام . با ارزوی قبولی طاعات و عبادات شما در این ماه عزیز.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

undefined





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

فیلم اعترافات تهرانی(بهمن نادری پور) شکنجه گر کثیف ساواک که در کتاب خنده ای به رنگ رنج بارها و بارها از زبان زندانیان سیاسی  به بدی  یاد شده است.

[http://www.aparat.com/v/ee45de9c06b3a4f3a41971aa4842ea04226839]





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
وضعیت غذای زندان شماره 3 (قصر ) خوب نبود. از نظر اندازه در حد زیادی نبود که افراد را سیر کند. برخی دوستان به خاطر اینکه غذای زیادی بخورند خود را به مریضی می زدند چرا که به بیماران غذای بیشتری می دادند. در این میان افرادی که کم غذا بودند در چشم دیگران عزیز و دوست داشتنی می شدند. مثلا بین من و علیرضا سپاسی آشتیانی برای نشستن در کنار محمد پیران که کم غذا بود همیشه رقابت پیش می آمد. 
خاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
سروان روحی آدم ازگلی بود. یک روز با لباس بالا و پایین تنه یک سره پف داری آمد جلوی سلول ما که نمایش بدهد . گفت که همان دم با دوست دخترش از پیست اسکی شمشک آمده است. دوست دخترش هم برای اسفندیار سلام رسانده بود. معلوم بود برای او چسی آمده است که آدمهای معروفی در زندانش هستند. 
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
سخن گفتن با خود در تنهایی ها گاهی شکل و شمایلی ویژه به خود می گرفت یک روز که نقش یک پیرزن هاف هافو را که صدای بسیار ریزی داشت در صحنه بازی می کردم غافلگیر شدم و به شدت خجالت کشیدم. نگهبان پشت دریچه سلول ایستاده بود و می خندید. گوئی مدتی بود که به من نگاه می کرد و من را در حال وراجی پر هیا هو و پر جنجال پیر زنانه ام زیر نظر گرفته بود. از تصور اینکه فکر نکنه دیوانه ام تمام گل و گردنم خیس شد. اما او سری به چپ و راست انداخت و خندید و دریچه را که آرام گشوده بود بست و رفت. 
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
اکث مواقع شب ها در زندان چراغ ها را خاموش می کردیم و ذکر مصیبت می گفتیم و همه گریه می کردیم. البته فقط بعضی از مواقع بلافاصله پس از اینکه چراغ ها را برای ذکر مصیبت خاموش می کردیم یک کسی ( از دوستان شوخ طبع ) مزاحی می کرد و همه می خندیدند و این نگهبان ها تعجب می کردند که آن گریه و آن خنده چیست؟
خاطره ای از آیت الله علی غیوری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
اسفندیار منفرد زاده به دبچه ها گفت: من می خواهم این یارو سروانه را بگذارم سرکار. با شنیدن این حرف همه جا خوردیم. منفرد زاده فورا به سوی سروان روحی رفت و دستش را دراز کرد و از موضع بالا با او دست داد و گفت: هوای بسیار عالی ای است جناب سروان. سروان روحی که اندکی از این حرف جا خورده بود خودش را از تک و تا نینداخت و سرش را با تکبر تکان داد و گفت: بله هوای خوبی است. منفرد زاده جلو رفت و به کراوات بنفش  رنگ سروان که خطوط مورب کرم رنگی داشت اشاره کرد و لبه آن را گرفت و از توی کت سروان بیرون کشید. در حالی که یک دستش همچنان  به کراوات بود و دست دیگرش را به سوی قبه ها دراز کرد و گفت :"آنجا هم همین طور است و از این راه راه ها دارد" آن وقت دست کرد و گره کراوات سروان را باز کرد و با گفتن یک " با اجازه " آن را از توی یقه او بیرون کشید. همگی ترسیده بودیم ولی منفرد عین خیالش نبود.
خاطره ای از عباس سماکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
بعد از تراشیدن موهای سر ما را داخل حمام سربازی بردند و گفتند که چون تمام بندها و سلولها پر است باید اینجا بمانید. حمام شد زندان ما! وضعیت بسیار نامناسبی بود. از سقف آن آب می چکید و کفش خیس بود و نمی شد نشست. به غیر از ما دانش آموزان دیگری را هم که در تظاهرات شرکت داشته و دستگیر شده بودند به آنجا آوردند. جمع ما در این حمام که حکم زندان را داشت حدود 120 نفر بود. بر اثر خستگی مفرط برخی مواقع همه خوابشان می برد. جالب اینکه گاهی یکی از بجه ها که خوابش می برد روی دیگری می افتاد و او هم روی نفر بعد و همین طور تا آخر ادامه می یافت و بعد دوباره همه بلند می شدند و می ایستادند.
خاطره ای از آقای احمد احمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یکی از پلیس ها بالاخره دستش به صنوبری می رسد و او را می گیرد اما صنوبری خود را از دست او خلاص و دوباره فرار می کند و هنگام فرار کیف را به یکی از خانه ها پرتاب می کند. بالاخره در این تعقیب وگریز ماموران صنوبری را دستگیر می کنند. و با شناسایی خانه ای که کیف به آن پرتاب شده بود کیف را هم به دست می آورند و صنوبری را همراه با کیف به کلانتری می برند. در کلانتری افسر نگهبان که سوادش از پاسبانهای معمولی بیشتر بوده است محتویات کیف را بازرسی می کند و می فهمد که مربوط به یک جریان سیاسی مخفی است. بلافاصله به اطلاعات شهربانی گزارش می دهد و درخواست مامور متخصص می کند. با توجه به فرار صنوبری و کشف سیاسی بودن قضیه از صنوبری به شدت حفاظت می کنند و تا ماموران اطلاعات برسند او را در زیر زمین می خوابانند و لوله تفنگ را هم روی سینه اش می گذارند. تا تکان نخورد. در کلانتری هر قدر او را کتک می زنند او فقط یک کلمه می گوید " مکتوم " است. بالاخره با رسیدن ماموران اطلاعات آقای صنوبری به اطلاعات شهربانی منتقل می شود و از همان آغاز کتک و شکنجه شروع می شود. جواب صنوبری یک کلمه است! " مکتوم است " . بعدها در زندان هر وقت اعضای حزب می خواستند سر به سر آقای صنوبری بگذارند و با شوخی کنند می گفتند : " مکتوم است ".
خاطره ای از آقای سید کاظم موسوی بجنوردی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
در چند روز اول آزادی از زندان چهارم آبان 1357 و طی همین دید و بازدیدهای معمولی مشاهده می کردم که روحیات مردم تغییر زیادی یافته و حتی در رفتار  و عادات معمولی مردم هم تفاوت هایی با گذشته به چشم می خورد همچون رعایت حقوق دیگران و ساده زیستی. این نتیجه برای من حاصل شد  که جنبشی که آغاز شده است تنها یک نهضت سیاسی نیست بلکه در اخلاقیات و روحیات مردم هم تغییرات مثبتی به وجود آمده است. تحولی بسیار خوشایند و مطلوب بود. من دیدم آنچه را که انقلابیون خود را مقید به آنها می دانستند از سوی مردم بدون توصیه گروههای سیاسی رعایت می شود. بنابراین نتیجه گرفتم که آنچه امروز دارد اتفاق می افتد واقعا یک انقلاب است.
خاطره ای آقای عزت الله سحابی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :