تبلیغات
خنده ای به رنگ رنج
خنده ای به رنگ رنج
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
با سلام اینجا نمایی از حیاط موزه عبرت ایران (کمیته مشترک ضد خرابکاری) می باشد. در آینده خاطراتی از این حیاط در معرض چشمان شما خواهم گذاشت



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

من قبل از دستگیری شبی در منزل آقای احمد ملا زاده (شوهر خواهرم) گذارنده بودم و مقداری از وسایلم را در آنجا گذاشته بودم. حدس می زدم او را به خاطر آن وسایل دستگیر کرده اند. وقتی داخل بند از مامورین خالی شد با صدای بلند گفتم "اللهم صل علی محمد و آل محمد یا رسول الله یا احمد!! یا ابوالقاسم " و احمد متوجه شد که من خطابم به اوست. او هم گفت: " یا ارحم الراحمین یا غفار یا رحمان " و من نیز متوجه جوابش شدم. بعد گفتم: الهی ماذا قلت حقی. یعنی در مورد من چه گفتی؟ و او به عربی پاسخ داد نه مرا به خاطر شما نگرفته اند. در این حال (ازغندی) بازجو در را به شدت باز کرد و گفت این سر و صدا ها چیه که درآوردید؟ گفتم دعا می خوانیم. گفت مگر اینجا مسجد استکه دسته جمعی دعا می خوانید؟ تنها دعا بخوان و خوشبختانه متوجه ارتباط ما هم نشد. البته مکالمات ما محرمانه بود. به شکلی که اگر کسی عربی هم می دانست متوجه مکالمات ما نمیشد.

خاطرات آقای هادی غفاری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 دی 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

بعد از مدتی دوباره مرا به کمیته مشترک ضد خرابکاری انتقال داده و مورد بازجویی قرار دادند. در حین بازجویی ها متوجه شدم که سئوال های بی ربطی از من میپرسند. اعتراض کردم. ولی معلوم شد خواهرزاده من توسط یک نفر گل فروش به نام امید که مغازه اش در خیابان فردوسی بود و با منوچهری شکنجه گر ارتباط داشت خواسته بود که با من ملاقات کند. پس از آن ملاقات من نیز تا پایان محکومیتم در کمیته مشترک ماندگار شدم. من در کمیته مشترک بیشتر اوقات را در سلول انفرادی به سر می بردم. سلول های انفرادی به شکلی بود که هیچ گونه نوری در آن نفوذ نمی کرد و زندانی دائما در تاریکی مطلق بود. چند روز قبل آزادی مرا به سلولی بردند که سه چهار نفر داخل آن بودند و به وسیله لامپ کم نوری مقدار بسیار کمی روشنایی به داخل اتاق می تابید. در واقع می شد گفتسلول در فقر نور کاملی بسر می برد به طوری که روز از شب قابل تشخیص نبود. یک شب زمانی که برایمان شام آوردند شام را با هم سلولی ها خوردیم و بعد از شستن ظرفها وضو گرفته و نماز مغرب و عشاء را خواندیم پس  از گذشت تقریبا یک ساعت مرا احضار کردند و گفتند که باید وسایلم را جمع کنم بسیار خوشحال شدم. زیرا فکر می کردم  ممکن است بخواهند مرا به زندان قصر ببرند چون امکانات آنجا بیشتر بود و از راحتی نسبی برخوردار بودیم بعد از خارج شدن از سلول به دفتر زندان رفتم در آنجا بود که متوجه شدم  آزاد شده ام. نکته ای که برایم خیلی جالب بود این بود که من یک ساعت پیش نماز مغرب و عشایم را خوانده بودم ولی وقتی بیرون رفتم دیدم هوا کاملا روشن است و چند ساعتی به اذان مغرب و عشا باقی مانده است. آن روز روزی بود که من دوباره نماز مغرب و عشایم را خواندم.

خاطره ای از آقای محمد مهر آئین





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 آذر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

                                   قزل قعله زندان سرخ پهلوی

عرضه تحفه ای اندک به بازار کتاب





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 آذر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

امروز قصد دارم براتون یه سورپرایز داشته باشم و اون معرفی دیگر آثار آقای یعقوب لطفی است. نام کتابها "شب را نهایت است" / "تازیانه های بی هدف" / "حقیقت به روایت واقعیت" / "قزل قلعه زندان سرخ پهلوی" / و کتاب دوستداشتنی من و خوانندگان این وبلاگ "خنده ای به رنگ رنج".

حالا در مورد همه این کتابها یک موضوع واحد وجود دارد که همه به جز "قزل قلعه زندان سرخ پهلوی" حول محور خاطرات زندانیان سیاسی رژیم پهلوی در "کمیته مشترک ضد خرابکاری" می باشد . کتاب "شب را نهایت است" بر عکس کتاب " خنده ای به رنگ رنج" خاطرات تلخ و سیاه را مد نظر قرار داده و پر است از درد و رنج های آن عزیزانمان.

و کتاب "تازیانه های بی هدف" همانطور که از اسم آن کتاب بر می آید در مورد دستگیری ها و شکنجه هایی که بی مورد و از سر ناکارآمدی آن شکنجه گران می باشد.

کتاب "حقیقت به روایت واقعیت" منظور نویسنده از حقیقت کسی نیست جز امام خمینی که دلگرمی تمامی زندانیانی بود که زیر شکنجه یا جان خود را از دست داده اند یا اینکه سالیان سال در بیمارستانها بستری بودند. یاد و نام آن عزیز که تاریخ دیگر به خود ندید تنها وابستگی همه زندانیان به این انقلاب با شکوه بود. دراین اثر با شکوه خاطراتی بسیار تاثیر گذار در مورد امام خمینی ذکر شده که چیزی جز ایمان به آن امام شریف نبوده.

کتاب " قزل قلعه زندان سرخ پهلوی" نویسنده در این کتاب به خلاقیتی بس شگرف دست زده و با کمک قلم و افکار بی نظیر خود طوری به قزل قلعه جان بخشیده گویی مردی زنده و سرشار از ابهت می باشد. در مقدمه کتاب به طرز بسیار جالبی ابتدا به مشخصات کلی و سپس به شکنجه گران و سرکرده های آنجا و بعد در مورد زندانیان و در آخر خاطرات آنها اشاره کرده است. خواندن این کتاب را به علاقه مندان به این نوع موضوعات دعوت می کنم.

 منتظر آثار بعدی آقای لطفی باشید. یا حق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 آذر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


روز عرفه، روز شناخت است. عرفه روزی است كه خدای سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خویش فرا می خواند و خوان كرم و احسان و لطف خود را برای آنان می گسترد و درهای مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روی آنان می گشاید. 
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
روزی مرا برای بازجویی برده بودند طبق روال شکنجه همیشگی را که شلاق بود نوش جان کرده به سلول برگشتم. وقتی وارد سلول شدم یک دفعه خشکم زد دیدم یک آدم قوی هیکل با سبیل های پر پشت که لب بالا و پایینش را پوشانده بود در گوشه سلول نشسته است. چون بسیار شنیده بودم که ساواک عوامل و نفوذی های خود را به انحا مختلف به زندان می فرستد تا قاطی زندانی ها شده و اطلاعات مورد نظر را در قالب دوست کسب کند. در نظر اول تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد همین مطلب بود. به همین خاطر شروع کردم به گرفتن اطلاعات از او. بعد از سلام و علیک همیشگی دیدم لحن حرف زدنش خیلی جالب و شیرین است. از او پرسیدم چرا دستگیرت کرده اند؟ گفت: ای بابا داش ما اگه شانس داشتیم اسممون می شد رضا شانسی نه رضا سبیل! آره داشم  جونم واست بگه شغل ما دزدیه. یه چند وقتی بود یه خونه اعیونی رو زیر نظر گرفته بودیم. روز آخری رفتیم مثل گداها در خونه ها. جل پلاسم را پهن کردم و خودم را زدم به خواب. آفا ده دقیقه نشده بود که چشمت روز بد نبینه. چارتا آدم با مسلسل ریختن سر ما و ما رو گرفتن و بردن  تو همین خونه. تازه اونجا فهمیدیم خونه مال ساواک بوده. ما رو بردن و شروع کردن به زدن. حالا نزن کی بزن. آخه با نامردی ام می زدن.پنج نفری به یه نفر. اونم دست و پا بسته. خلاصه سرتو درد نیارمبعد یه دو ساعتی یکی وارد خونه شد که از بقیه اینا آدم حسابی تر بود. بعد از اینکه ما رو خوب وارسی کرد پرسید. چریکی؟ گفتم: بابا والله ما چلیک نفتی هم نیستیم چه رسد به چریک! خلاصه هر چه قسم خوردیم که ما دزدیم و به کاهدون زدیم. باورشون نشد که نشد. بعدش ما رو آوردن اینجا. اونقده با شلاق زدن کف پام که پاهامون شده عینهو متکاو اونم از این متکاهای توپی سه نفره! چند روزی این آقا سبیل را پیش ما نگه داشتند و وقتی که مطمئن شدند که راستی راستی دزد است. از کمیته بردنش بیرون حالا آزادش کردند یا به زندان دیگری فرستادنش را دیگر نفهمیدم ولی راستش را بخواهید خود من هم به بدشانسی این آدم ایمان آوردم چون این همه خانه توی تهران هست این بدبخت یک راست باید سراغ خانه های امن ساواک برود! الحق که به کاهدان زده بود.
خاطره ای از  آقای علی دانش پژوه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک روز یکی از بازجوها به من گفت که ایشان تهرانی رئیس همه است هر چه می خواهی از او بخواه. من می دانستم که او یک بازجو است و رئیس کمیته شخص دیگری است ولی اصلا به روی خودم نیاوردم زیرا می دیدم آنها خیال دارند مرا سر کار بگذارند. من هم تصمیم گرفتم همین کار را با خودشان بکنم. برای همین منظور به تهرانی گفتم: جناب رئیس من بی گناه هستم. دستور بدهید مرا آزاد کنند. من شنیده ام شما هر کاری که بخواهید می توانید انجام دهید. من به قدری جدی حرف می زدم که تهرانی باور کرده بود و با قیافه ای که انگار واقعا رئیس است سیگاری روشن کرده و روی صندلی اش لم داد.آن روز آنها مرا سر کار گذاشته بودند و من آنها را !
خاطره ای از آقای علی دانش پژوه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
آقای ماجدی سیدی اهل مزاح بود. حتی وسط روضه هم دست از کارهایش بر نمی داشت. به او گفتم برایمان روضه موسی ابن جعفر بخواند. شروع کرد. صدای گریه بلند بود. "جنازه موسی ابن جعفر را روی نردبانی گذاشتند و از زندان بیرون آوردند. یا موسی ابن جعفر نردبانی بفرست که ما را از این زندان بیرون بیاورد." همه بلند بلند می خندیدند.
خاطره ای از حجت الاسلام ناطق نوری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق

این رضا کیست که عالم همه خشنود رضاست

این رضا کیست که بر درد دل خلق دواست

ای ضعیفی که تو را پشت و پناهی نبوَد

شو پناهنده به شاهی که معین الضعفاست

ساکن کوی رضا باش که این ابر کرم

سایه‌ی رحمت او بر سـر سلطان و گداست

دامن ضامن آهو مده از دست که او

دوست را ضامن و فریاد رس روز جزاست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
یک شگرد خوبی که زندانیان برای فرار از شکنجه ساواکی ها به کار می بردند ایجاد حساسیت کاذب بود. مثلا خود من وانمود می کردم که به عمویم خیلی حساسم. ساواکی ها هم از در وارد نشده فحش و ناسزا را به عمویم شروع می کردند. یا به آنها فهمانده بودم که خیلی قلقلکی هستم. آن وقت شکنجه ساواکی ها می شد قلقلک دادن.من هم الکی داد و بیداد می کردم و بلند می خندیدم. بیچاره ها خیال می کردند دارند بدترین شکنجه ها را اعمال می کنند. به آنها گفته بودم اگر بعد از ظهر ها نخوابم اعصابم به هم می ریزد برای همین رسولی بازجو بعد از ظهر ها  می آمد و در زندان را باز می کرد و دو ساعت با من حرف می زد.
خاطره ای از حجت الاسلام هادی غفاری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق
طبق روال در کمیته مشترک هر زندانی در طول بیست و چهار ساعت حق داشت بین دو تا سه بار از دستشویی استفاده کند. آن هم سر ساعتی خاص و با وقتی بسیار کم. یک روز یکی از زندانیان سلول مجاور که هوس شوخی با نگهبان به سرش زده بود با صدای بلند به قول خودش تیکه ای به نگهبان انداخت. نگهبان با شنیدن این کلمه مثل میر غضب شروع کرد به فحش و بد و بیراه گفتن به همه زندانیان. می گفت: حالا کارتان به جایی رسیده که به من توهین می کنید! پدرتان را در می آورم. اول آن بیچاره ای را که را که هوس شوخی به سرش زده بود از سلول خارج کرد و در داخل بند تا می توانست کتک زد و به طوری که جای سالم در بدنش نمانده بود. وقتی او را به سلولش برگرداند با صدای بلند گفت: از امروز تا فردا از دستشویی رفتن خبری نیست. هر کس هم جیکش در بیاید سر و کارش با منه! در طول بیست و چهار ساعت تمام زندانیان به خودشان می پیچیدند. بعضی ها که طاقتشان تمام شده بود داخل ظرف غذایشان خود را تخلیه کردند در همان روز خبر دادند کارم در کمیته تمام شده و باید به زندان قصر بروم. وقتی از سلول خارج شدم از شوق آزادی از کمیته رفتن به دستشویی را فراموش کردم.بالاخره آن وضع اسف بار که داشتم و حدود بیست و چهار ساعت بود که دستشویی نرفته بودم وارد زندان قصر شدم.
در آنجا حدود شش ساعت طول کشید تا کارهای مقدماتی از قبیل ثبت دفتری. انگشت نگاری. اصلاح مو به پایان رسید. اواخر شب بالاخره طاقتم طاق شد و به آبدارچی گفتم که وضعیت من اینچنین است او رفت و به یک پاسبان گفت. پاسبان به گروهبان. گروهبان به افسری که ما فوقش بود قضیه را گفت. آن افسر هم به سرهنگ زمانی انتقال داد. از این همه انتقال پیام ترسیدم و با خودم گفتم نکند اتفاقی افتاده باشد. از طرفی هم خنده ام گرفته بود که برای چنین کار پیش پا افتاده ای می بایست یک سلسله مراتب اداری طی شود. بالاخره توسط سرهنگ زمانی اجازه صادر شد و این اجازه به همان ترتیب که به بالا رفته بود از بالا به آبدارچی برگشت. من دیدم دو نفر مامور هم برای اسکورت من آمده اند. القصه بعد از گذشت سی ساعت توانستم آرامش پیدا کنم که نمونه اش را دیگر در طول زندگیم ندیدم!
خاطره ای از اقای علی دانش پژوه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1391 :: نویسنده : هدیه لایق


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هدیه لایق
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد مطالب ارایه شده بدهید:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :